|
من خیلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون را گذاشته بودیم... والدینم خیلی کمکم کردند... دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود. فقط یک چیز من رو یک کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود. اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد. یک روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برای انتخاب مدعوین عروسی به خانه آنها بروم. سوار ماشینم شدم و وقتی به آنجا رسیدم ، او تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگر همین الان ۵۰۰ دلار به من بدهی ، بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی توانستم حرف بزنم... او گفت: من میرم توی اتاق خواب ،اگر تو مایل به این کار هستی بیا پیشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم . بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف درب ساختمان برگشتم و از خانه خارج شدم... یهو با چهره نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من را در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون آمدی... ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم... ما هیچکس بهتر از تو نمی توانستیم برای دخترمان پیدا کنیم... به خانواده ما خوش آمدی! نتیجه اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید! | |
|
| |
یک روز یک کشیش به یک راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش.
راهبه سوار می شود و راه می افتند.چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه. راهبه می گوید: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار.![]()
کشیش به جاده خیره می شود. چند دقیقه بعد بازم شیطان وارد عمل می شود و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو به بازوی راهبه میماله. راهبه باز میگوید: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیاورید.
کشیش زیر لب فحشی میدهد و بی خیال راهبه را به مقصدش می رساند. بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گردد ، سریع از توی کتاب مقدس روایت ۱۲۹ رو پیدا می کند و می بیند که نوشته:
«به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن...کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتیجه اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!
![]()
ميخوام براتون از ديشب كه يكي از سخت ترين شبهاي عمرم بوده بگم
گنجشككي كه از بچگي با هم برزگ شديم وتا ديشب كه دستاشو برا خداحافظي دور گردنم انداخت
فهميدم كه چقدر برام مهمه و با تمام جنگ و جدلهاي گاه و بيگاهمون چقدر بهش وابستم و دوستش دارم
نميتونم احساسمو بيان كنم فقط اينو ميدونم كه بيشتر از هميشه احساس تنهائي كردم
وبعد از سالها هق هق گريه كردم و از تنهائي ها و سختيها و اصل اينروزگار نا مناسب با خداي خودم درد دل كردم و خودمو خالي كردم
ولي جدا شب سختي بود خيلي سخت
گنجشكك هم نفس و هم خانه و هم كلاس و..........................يه دفعه منو تنها گذاشت
ولي چي به من گذشت ديشب تا 4.30 فقط دق و دليمو از اين همه سختي و تنهائي
با جرعه هاي مي ناب پر كردم و وقتي به خودم اومدم ديدم قطعه 34 بهشت زهرا 2 ساعته كه با خاله اي كه خيلي دوستش داشتم و تو 33 سالگي كه سن الان منه راز و نياز و درد دل كردم و گل پرپر كردم و به تنهائي خودم گريه كردم و الان كه 8 شب هنوز هم گيجم ولي خوشخالم كه 30 دقيقه ديگه ميخوام با اميدم صحبت كنم از همتون كه اينقدر اميد بهتون علاقه داشت و وابستگي داشت ممنونم
شاد و سر افراز باشيد و قدر چيزهائي رو كه داريد بدونيد
دوستدار همگيتان محمد
ا .
تو میری و اسم منو از رو دلت خط میزنی
اسم قشنگ تو ولی همیشه هر جا یادمه
چشمای روشنت یه کم کاشکی هوای منو داشت
تنها توقعم فقط یه بار جواب ناممه
مرا کسی نساخت خدا ساخت
نه آنگونه که کسی میخواست
که
من کسسی نداشتم او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست(چون تو)وقتی خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند
کسی نبود تا از خزانه دلهای خوب . بهترین را برگزیند
تنها بودم
چون اکنون
آرزو مند خوبیهایتان آریا
محمد خوابيده .. ويران ويران ..
مشروب زيادي خورديم .. من در حاليكه دراز به دراز كف اتاق افتاده ام
پاهايم را در بغل جمع ميكنم .مدلي از جنيني ..
سرماي كولر آزارم ميدهد .. اما حسي براي برخواستن ندارم ..
سيگاري روشن ميكنم ..
در اوج الكل .. به سالها پيش سقوط ميكنم ..
نه .. سقوط شگرفي وضع مرا نميرساند .. هبوط بهتر است ..
آري .. من اگر مشروب خوبي بخورم بي واسطه هبوط ميكنم ..
سخن از سالها پيش بود ..
... سالهايي كه من و محمد پسرخاله هاي مشهور دبيرستان فاطمي بوديم ..
همبازي .. هم درس .. و خيلي هم ديگر كه واژه اي برايشان ساخته نشده و منهم
در اين حال مجال واژه سازي ندارم .
شبهاي امتحان .. بجاي درس خواندنهاي بي وقفه اي كه اين نسل مشنگ امروزي ميكنند ..
ما اگر مجله هاي پورنو كه آن روزها در عدم ماهواره و ممنوعيت تازه ويديو ميوه بهشتي
محسوب ميشد گيرمان نميامد حتما يكي دو تا از كتابهاي قاضي مير سعيد يا ر اعتمادي را
اين گوشه و آن سوك محفي داشتيم تا به محض به خواب رفتن جماعت دلسوزمان كه تا
پاسي از شب يا به بهانه شام و يا چايي و يا رو انداز شبهاي سرد امتحان سري به ما
ميزدند در آنها غوطه شويم و يكي مان لاوسون شود و يكي سامسون ..
يكي اتوبوس آبي سوار شود و ديگري در تويست داغ شود ..
خداي من .. چه روزگاري .. چه روزگاري ...
محمد ويران و خراب خواب است و من مينويسم از تمام روزهايي كه ناباورانه خاطره
شده اند و ديگر بايد با هزار زحمت سايه هاي گنگ و سياه و سپيدشان را بياد بياورم ..
خواهم نوشت .. از روزهاي دور .. از دورهاي دوري كه ديگر در دسترس من و ما نيستند ..
روزگاري كه اگر يكيمان براي اولين بار ريشش را به بلاي تيغ سپرده بود رو نميكرد و
خجل ميشد و ..
روزگاري كه من براي نوشتن يك نامه ساده عاشقانه به دختر اشرف خانم بيشتر از
دو سال تمام اين پا و آن پا كردم و دست آخر با كمك بچه محلهاي ساده و خوش قلب
نوشتم و سر راه انداختم واز سر هزار بد شانسي اين روزگار كه دائم شوخي هاي
بي وقتش را به رخم كشيد نامه را نه دختر اشرف خانم كه سارا خانم از روي زمين برداشت..
سارا خانمي كه مادر رقيب عشقي من بود .. هووم .. رقيب عشقي ..
چقدر به خاطر دختر اشرف خانم ما بچه محلها به پرو پاي هم پيچيديم و دست آخر هم
قسمت هيچكدام نشد كه نشد ..
نشد كه ما هم سينما پاراديزوي خودمان را داشته باشيم ..
.. عجب ..
محمد خواب است .. ويران ويران ..
و من مينويسم .. و همانطور مينويسم كه ميخواهم .. زير لب ميگويم گور پدر دنيا اميد ..
گور پدر دنيا اميد .. گور پدر دنيا اميد ..
همين است .. ميگذرد .. چند صباح ديگر حتي من و همين محمدي كه ويران ويران
مست و لايعقل به عميقترين و بيچاره ترين خواب دنيا فرو رفته براي هم خاطره خواهيم شد ..
خاطراتي حك شده بر عكسهاي عروسي فاميل ..
خاطراتي مانده بر ذهن هاي كم هوشيار مان .. خاطراتي ثبت بر چند خط نوشته
اشك بر انگيز و كاملا شخصي ..
چه كسي ميداند ؟ .. چه كسي خواهد فهميد كه ماكه بوديم و چه كرديم ؟ ..
هيچكس .. هيچكس نميداند .. همانطور كه ماندانستيم ..
آنان كه پيش از اين آمدندو رفتند چه كساني بودند .. با چه خاطراتي ..
همه اینها حاصل خاك گرفتگي همان خاطرات است ..
خاطراتي ثبت و مانده بر ذهن كساني كه هرگز مشخص نخواهد شد كه بودند و چه كردند ...
آه .. اي روزهاي چيرگي حماقت ... رهايم كنيد ..
محمد خوابيده .. ويران ويران ...

یادگار از گنجشکک اشی مشی برای پسرخاله ای که روزگاری همه خاطره هم بودند .


