یک روز یک کشیش به یک راهبه پیشنهاد می کنه که با ماشین برسوندش به مقصدش.
راهبه سوار می شود و راه می افتند.چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه. راهبه می گوید: پدر روحانی ، روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیار.![]()
کشیش به جاده خیره می شود. چند دقیقه بعد بازم شیطان وارد عمل می شود و کشیش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو به بازوی راهبه میماله. راهبه باز میگوید: پدر روحانی! روایت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بیاورید.
کشیش زیر لب فحشی میدهد و بی خیال راهبه را به مقصدش می رساند. بعد از اینکه کشیش به کلیسا بر می گردد ، سریع از توی کتاب مقدس روایت ۱۲۹ رو پیدا می کند و می بیند که نوشته:
«به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن...کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»!
نتیجه اخلاقی: اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی!
![]()
ميخوام براتون از ديشب كه يكي از سخت ترين شبهاي عمرم بوده بگم
گنجشككي كه از بچگي با هم برزگ شديم وتا ديشب كه دستاشو برا خداحافظي دور گردنم انداخت
فهميدم كه چقدر برام مهمه و با تمام جنگ و جدلهاي گاه و بيگاهمون چقدر بهش وابستم و دوستش دارم
نميتونم احساسمو بيان كنم فقط اينو ميدونم كه بيشتر از هميشه احساس تنهائي كردم
وبعد از سالها هق هق گريه كردم و از تنهائي ها و سختيها و اصل اينروزگار نا مناسب با خداي خودم درد دل كردم و خودمو خالي كردم
ولي جدا شب سختي بود خيلي سخت
گنجشكك هم نفس و هم خانه و هم كلاس و..........................يه دفعه منو تنها گذاشت
ولي چي به من گذشت ديشب تا 4.30 فقط دق و دليمو از اين همه سختي و تنهائي
با جرعه هاي مي ناب پر كردم و وقتي به خودم اومدم ديدم قطعه 34 بهشت زهرا 2 ساعته كه با خاله اي كه خيلي دوستش داشتم و تو 33 سالگي كه سن الان منه راز و نياز و درد دل كردم و گل پرپر كردم و به تنهائي خودم گريه كردم و الان كه 8 شب هنوز هم گيجم ولي خوشخالم كه 30 دقيقه ديگه ميخوام با اميدم صحبت كنم از همتون كه اينقدر اميد بهتون علاقه داشت و وابستگي داشت ممنونم
شاد و سر افراز باشيد و قدر چيزهائي رو كه داريد بدونيد
دوستدار همگيتان محمد
ا .
تو میری و اسم منو از رو دلت خط میزنی
اسم قشنگ تو ولی همیشه هر جا یادمه
چشمای روشنت یه کم کاشکی هوای منو داشت
تنها توقعم فقط یه بار جواب ناممه
مرا کسی نساخت خدا ساخت
نه آنگونه که کسی میخواست
که
من کسسی نداشتم او بود که مرا ساخت آنچنان که خودش خواست(چون تو)وقتی خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند
کسی نبود تا از خزانه دلهای خوب . بهترین را برگزیند
تنها بودم
چون اکنون
آرزو مند خوبیهایتان آریا

