محمد خوابيده .. ويران ويران ..
مشروب زيادي خورديم .. من در حاليكه دراز به دراز كف اتاق افتاده ام
پاهايم را در بغل جمع ميكنم .مدلي از جنيني ..
سرماي كولر آزارم ميدهد .. اما حسي براي برخواستن ندارم ..
سيگاري روشن ميكنم ..
در اوج الكل .. به سالها پيش سقوط ميكنم ..
نه .. سقوط شگرفي وضع مرا نميرساند .. هبوط بهتر است ..
آري .. من اگر مشروب خوبي بخورم بي واسطه هبوط ميكنم ..
سخن از سالها پيش بود ..
... سالهايي كه من و محمد پسرخاله هاي مشهور دبيرستان فاطمي بوديم ..
همبازي .. هم درس .. و خيلي هم ديگر كه واژه اي برايشان ساخته نشده و منهم
در اين حال مجال واژه سازي ندارم .
شبهاي امتحان .. بجاي درس خواندنهاي بي وقفه اي كه اين نسل مشنگ امروزي ميكنند ..
ما اگر مجله هاي پورنو كه آن روزها در عدم ماهواره و ممنوعيت تازه ويديو ميوه بهشتي
محسوب ميشد گيرمان نميامد حتما يكي دو تا از كتابهاي قاضي مير سعيد يا ر اعتمادي را
اين گوشه و آن سوك محفي داشتيم تا به محض به خواب رفتن جماعت دلسوزمان كه تا
پاسي از شب يا به بهانه شام و يا چايي و يا رو انداز شبهاي سرد امتحان سري به ما
ميزدند در آنها غوطه شويم و يكي مان لاوسون شود و يكي سامسون ..
يكي اتوبوس آبي سوار شود و ديگري در تويست داغ شود ..
خداي من .. چه روزگاري .. چه روزگاري ...
محمد ويران و خراب خواب است و من مينويسم از تمام روزهايي كه ناباورانه خاطره
شده اند و ديگر بايد با هزار زحمت سايه هاي گنگ و سياه و سپيدشان را بياد بياورم ..
خواهم نوشت .. از روزهاي دور .. از دورهاي دوري كه ديگر در دسترس من و ما نيستند ..
روزگاري كه اگر يكيمان براي اولين بار ريشش را به بلاي تيغ سپرده بود رو نميكرد و
خجل ميشد و ..
روزگاري كه من براي نوشتن يك نامه ساده عاشقانه به دختر اشرف خانم بيشتر از
دو سال تمام اين پا و آن پا كردم و دست آخر با كمك بچه محلهاي ساده و خوش قلب
نوشتم و سر راه انداختم واز سر هزار بد شانسي اين روزگار كه دائم شوخي هاي
بي وقتش را به رخم كشيد نامه را نه دختر اشرف خانم كه سارا خانم از روي زمين برداشت..
سارا خانمي كه مادر رقيب عشقي من بود .. هووم .. رقيب عشقي ..
چقدر به خاطر دختر اشرف خانم ما بچه محلها به پرو پاي هم پيچيديم و دست آخر هم
قسمت هيچكدام نشد كه نشد ..
نشد كه ما هم سينما پاراديزوي خودمان را داشته باشيم ..
.. عجب ..
محمد خواب است .. ويران ويران ..
و من مينويسم .. و همانطور مينويسم كه ميخواهم .. زير لب ميگويم گور پدر دنيا اميد ..
گور پدر دنيا اميد .. گور پدر دنيا اميد ..
همين است .. ميگذرد .. چند صباح ديگر حتي من و همين محمدي كه ويران ويران
مست و لايعقل به عميقترين و بيچاره ترين خواب دنيا فرو رفته براي هم خاطره خواهيم شد ..
خاطراتي حك شده بر عكسهاي عروسي فاميل ..
خاطراتي مانده بر ذهن هاي كم هوشيار مان .. خاطراتي ثبت بر چند خط نوشته
اشك بر انگيز و كاملا شخصي ..
چه كسي ميداند ؟ .. چه كسي خواهد فهميد كه ماكه بوديم و چه كرديم ؟ ..
هيچكس .. هيچكس نميداند .. همانطور كه ماندانستيم ..
آنان كه پيش از اين آمدندو رفتند چه كساني بودند .. با چه خاطراتي ..
همه اینها حاصل خاك گرفتگي همان خاطرات است ..
خاطراتي ثبت و مانده بر ذهن كساني كه هرگز مشخص نخواهد شد كه بودند و چه كردند ...
آه .. اي روزهاي چيرگي حماقت ... رهايم كنيد ..
محمد خوابيده .. ويران ويران ...

یادگار از گنجشکک اشی مشی برای پسرخاله ای که روزگاری همه خاطره هم بودند .
