![]()
ميخوام براتون از ديشب كه يكي از سخت ترين شبهاي عمرم بوده بگم
گنجشككي كه از بچگي با هم برزگ شديم وتا ديشب كه دستاشو برا خداحافظي دور گردنم انداخت
فهميدم كه چقدر برام مهمه و با تمام جنگ و جدلهاي گاه و بيگاهمون چقدر بهش وابستم و دوستش دارم
نميتونم احساسمو بيان كنم فقط اينو ميدونم كه بيشتر از هميشه احساس تنهائي كردم
وبعد از سالها هق هق گريه كردم و از تنهائي ها و سختيها و اصل اينروزگار نا مناسب با خداي خودم درد دل كردم و خودمو خالي كردم
ولي جدا شب سختي بود خيلي سخت
گنجشكك هم نفس و هم خانه و هم كلاس و..........................يه دفعه منو تنها گذاشت
ولي چي به من گذشت ديشب تا 4.30 فقط دق و دليمو از اين همه سختي و تنهائي
با جرعه هاي مي ناب پر كردم و وقتي به خودم اومدم ديدم قطعه 34 بهشت زهرا 2 ساعته كه با خاله اي كه خيلي دوستش داشتم و تو 33 سالگي كه سن الان منه راز و نياز و درد دل كردم و گل پرپر كردم و به تنهائي خودم گريه كردم و الان كه 8 شب هنوز هم گيجم ولي خوشخالم كه 30 دقيقه ديگه ميخوام با اميدم صحبت كنم از همتون كه اينقدر اميد بهتون علاقه داشت و وابستگي داشت ممنونم
شاد و سر افراز باشيد و قدر چيزهائي رو كه داريد بدونيد
دوستدار همگيتان محمد
ا .
